![]() |
![]() |
|
|
به روی چشم من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش دلم تنها غمم دریا وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست خروش موج با من میکند نجوا که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
شاعر:یکی مثل جسد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:0 توسط میثم |
|
|
تقدير ميخندد! به تمسخر يا با شيطنت!؟ گردن نهم يا بپا خيزم!؟ از ناداني دل سپرده ام ! و منتظر به روزي كه خنده اش سرنوشتي را بزايد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:0 توسط میثم |
|
|
برای هستی دلیلی نیست
با نیستی چه باید کرد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:37 توسط میثم |
|
|
!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:17 توسط میثم |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:26 توسط میثم |
|
|
احساس میکنم به کویر باران زده بیش از جنگلهای خشک شده نیازمندم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 0:0 توسط میثم |
|
|
به هیچکدام از آرزوهایمان نخواهیم رسید
مگر آنکه آینه ای که به دستان دیگران داده ایم باز پس گیریم و به دیوار اتاق تنهاییمان باز گردانیم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:0 توسط میثم |
|
|
دستانم از خون تو خونین بود
و رویم از اشک تو خیس تو دیگر برای من نبودی با تو امیدهای خیال سلاخی شد که تو تنها گناه میدیدی و غصه میخوردی آری ای قلب من .... پس بر من خرده نگیر ای قلب من گرچه همه کس بازگشتم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:0 توسط میثم |
|
|
این روزها دایره زندگی ام چنین میگردد:
حرکتی آسوده در ماورای تاریکی تاریکی آغشته به رویاهای خیال انگیز رویاهای غرق شده در کابوس خواب کابوس آینده در نهایت اندوه حضور اندوه در معنای زندگی زندگی در تمامی ناامیدی ناامیدی مفرط در ابتدای حرکت به سوی هدف هدفهای پوچ در دایره اندیشه فوران اندیشه های سیاه در گیجی عقل تفکر معیوب عقل در گیرو دار احساس آغاز جنبش نامحسوس احساس در قلبی مرده مرگ قلب در افسوس های گذشته انفجار افسوس های گذشته و آینده در حال مرگ حال در حرکت های بی دلیل حرکتی آسوده در ماورای تاریکی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:0 توسط میثم |
|
|
خشکیده لبانم اما نه برای جرعه ای آب نه برای سخنی از دل نه برای لبان تو نه برای بوسیدن مقدسات! نه لز باد و سوز زمستانی لبانم خشکیده تنها برای فریادی که خویش خفته در خویش را به خویش بازگرداند! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:0 توسط میثم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندها |
|
شبگریه آشغال برات شعر میگم مکافات سکوت سرد چهل دروغ صمیمی نشو نيكا استار نقاش آدكه مرگش.. |
|
RSS
|
دوستـــــــان :